دلم یه دوستی عمیق می خواد. یه دوستی تا پایان کار عمر. یه دوست که بتونم بدون شرم تاریک ترین لایه های ذهنم رو بهش بگم و قضاوتم نکنه. یه دوستی که قسمت هایی از زندگی که بابتش شرمنده ام رو هم بهش بگم. یکی که بهش بگم خوب نیستم. تلفنشو گاهی جواب ندم و بگم حوصله نداشتم. اما اون بدونه این بخشی از خستگی منه و چیزی از دوست داشتنم کم نمیکنه. یکی که تمام قسمت های متفاوت زندگیمو براش بگم و اون دیدش بهم عوض نشه و فقط کنجکاو باشه و اصلا از اینهمه تفاوت لذت ببره. یکی که جنسیتش و تفکراتش شبیهم باشه و حتی اگر تفکراتش شبیهم نبود به هم اجازه ی وجود داشتن و حرف زدن درباره متناقض ترین چیزها رو بدیم بدون اینکه از هم بدمون بیاد. بتونیم درباره چیزهایی که صد و هشتاد درجه باورهامون درموردش متفاوته و تعصب داریم روش حرف بزنیم و هیچ خللی توی دوستیمون وارد نشه. کسی که بیاد خونه من گاهی و من نه از سر خجالت که از سر شوق خونمو براش تمیز کنم. یا اصلاحوصله تمیز کردن هم نداشته باشم و اون درکم کنه و چیزی از دوست داشتنش کم نشه و قضاوتم نکنه. بتونیم از هم محترمانه ایراد بگیریم وهنوزم همو دوست داشته باشیم. بتونیم تا اخر عمر تا لحظه پیری دوست هم باشیم. به هم کمک کنیم بهتر شیم.
و راستش انگار هیچوقت از این مدل دوستیها تجربه نکردم. کسی که انقدر بهت احساس امنیت بده که در برابرش هیچ نقابی نداشته باشی و این بی نقاب بودن و عریان بودن تفکراتت و خاطراتت و شرم هات دیدش رو بهت عوض نکنه. گاهی فکر می کنم یعنی انقدر سخته؟ و انقدر همه درگیر نقاب های نمایشی و ترندها هستن؟ کاش توی این کره خاکی، حتی توی یه کشور دیگه همچین دوستی پیدا میشد.
برچسب:
نویسنده: elnote