هر زمان می رم باشگاه یکی از اعضا که فقط فامیلیشو می دونم میاد و با لذت و لبخند تماشام میکنه. یه بار میگه موهات قشنگه. یه بار میگه تو خیلی نازی و خیلی دلم میخواست بچه ت رو ببینم چه شکلی میشه!! یه بار کلی از اندامم تعریف میکنه و هی به مربیم میگه می خوام این شکلی بشم! چقدر صاف میشینی چقدر فلان و... جوری که اگه متاهل نبود دیگه به گرایشاتش شک می کردم:)))) خلاصه نهایت girl's girl هست ایشون. و توی این شرایط ناهنجارم باعث لبخند روی صورتم میشه.
این در حالیه که اگه من رو به حال خودم بذارن دو هزارتا ایراد از خودم میگیرم! همین شد که رفتم توی دل عکسهای قدیمیِ بعد از زندگی مشترکم. دنبال یه عکس میگشتم برای این خانوم تا روز بعد که رفتم باشگاه بهش نشون بدم که قبل ورزش چطور بودم تا انگیزه بگیره و ببینه چقدر استمرار تاثیرگذاره... اما هیچی پیدا نکردم. و در عوض قفل شدم تو دل عکسها...
هی رفتم از این پوشه به اون پوشه. و دیدم چقدر شاد بودم... وقتی یه هدف داشتم توی زندگیم. وقتی داشتم به سمت آرزوهام حرکت می کردم. چقدر زندگی در من جریان داشت. عین یه عاشق خودمو با ذوق تماشا کردم که داشتم با اهنگ یواش یواش شهرام شب پره می رقصیدم. تنهایی واسه خودم... هنوز هیچ درد و مرض جسمی سراغم نیومده بود. هنوز تلاش برام مساوی بود با رسیدن.
اما از یه جا به بعد حتی عکسها عوض شد و من هم از نظر جسمی هم روحی مریض شدم. اگه اون دختره توی باشگاه می دونست چی بر من گذشته شاید حتی آرزو نمی کرد لحظه ای جای من باشه!
واقعا چرا یهو این حجم از مرض فیزیکی اومد سراغم؟! عکس دست گچ گرفته رو می دیدم اعصابم بهم می ریخت. عکس صورت ورم کرده از مصرف کورتون... عکس دراز کشیدن رو تخت فیزیوتراپی... عکس با لباسهای آبی و چهره خندان توی نوبت MRI. و اون خانم توی باشگاه فقط یه ادم بقول خودش شاداب و خوش انرژی و خوش قد و بالا و هزارتا خوش دیگه میبینه بدون هیچ پس زمینه ای...
آخ که خودم هزارتا اشتباه کردم و همینجا اعتراف می کنم شدیدا افسرده بودم، در حدی که کم کم بدنم درگیر شده بود و باید خیلی زودتر مصرف دارو رو شروع کار می کردم. غرق حس خالی شدن و پوچی. هنوز شجاعت دوباره رفتن به سمت هدف های قدیم رو ندارم. شاید می ترسم دوباره شکست بخورم. شاید می ترسم بدنم دوباره زیر فشار روحی مریض شه... شاید دیگه معنایی نداره و شاید مغزم از ترس شکست بهم تلقین میکنه معنایی نداره... این بی معنایی از همه قوی تره...
باید استین هامو بالا بزنم و یه فکری به حال زندگیم بکنم. توی همه ابعادش هم من گند زدم و هم شرایط بیرونی! واقعا از مرور دو سال گذشته توی ذهنم خجالت میکشم...
برچسب:
نویسنده: elnote