یه غربت شدید بخصوص شبها قلبمو پر میکنه. نمی دونم بندازمش گردن پی ام اس، گردن صعود دوز داروهای افسردگی یا تروماهای زندگیم و یا خود واقعیت تلخ و نامأنوسِ تنهایی و غربت...
یه بخش هایی از زندگی همیشه خالی می مونه و یه جاهای دیگه پر میشه. و فقط یه بار زندگی میکنیم. بنابراین اینجوری نیست که هر بار یکی از احتمالات رو زندگی کنیم و ببینیم آیا انتخابمون درست ترین بود؟! آیا اگه این مسیر رو انتخاب نمی کردیم و مسیر دیگه ای رو می رفتیم شادیش به رنجش هاش می چربید؟ یا نه برعکس؟ احساس میکنم نمی تونم بفهمم آیا این جاهای پر شده می ارزید به اون خالی شدن های عمیقی که شبیه جدا شدن روح از بدن بود؟ یا نه یه چیزهایی رو چون برعکسشو تجربه نکردم قدردان نیستم. یا اصلا چرا باید بهش فکر کنم؟! شاید می خوام جوابی پیدا کنم تا دیگه این رنج و پوچی عمیق رو تجربه نکنم. احساس خالی شدن. احساس اینکه تمام دهه بیست سالگی رو برای آینده بهتر و آرزوهام دویدم و در آغاز سی سالگی با سر خوردم زمین. شاید باید فقط آروم مینشستم و هیچ کاری، مطلقا هیچ کاری نمی کردم!!! دارم همه ی انتخابهام رو از اساس می برم زیر سوال. انقدر این سالها به بدنم بی اهمیت بودم که انگار حالا تنها چیز مهم برام شده بدنم. یا شاید سرموباهاش گرم میکنم تا به پوچی و حقیقت فکر نکنم. از اتاقک مغزم به اتاقک بدنم فرار می کنم. مثلا برام مهم شده لگنم نچرخه، شونه های گرد شده زیر بار شکست ها رو چقدر صاف تر کردم و هنوزم ادامه داره و گردنم که کلی استرس حمل کرد تمام اون چند سال...
حالا شاید کسی باورش نشه تمام روزهای من شده فکر به بدن. و اصلا گاهی فکر میکنم هر بلایی سرم اومده مقصرش نادیده گرفتن بدن بوده. البته که بلد نبودم باید چکارش کنم...
شاید هنوز توی مغزم هستم. توی هزارتوی ذهن. توی بحران سی سالگی و من که همیشه ی خدا عقبم حتی از بحرانها...
کاش خودمو میفهمیدم. کاش با تموم وجودم به این حقیقت می رسیدم که همین روزمرگی و تکرارها رو چطور معنادار کنم. فقط می دونم باید به تکرارها معنا بخشید اما نمی فهمم و درک نمیکنم و هنوز موفق نشدم.
برچسب:
نویسنده: elnote