با حس یه اسکیمو که صبح توی آفتاب کور کننده قطب از ایگلو میاد بیرون تا دم در بشینه روی یه قالب یخ؛ خودمو پیچیدم توی پتوی قرمز و نشستم روی مبل کنار پنجره. آفتاب گرم و طلایی میخوره روی گلدون کنار مبل . وسط تابستون داغ این شهر من حس میکنم زمستونه. دیشب خونه زیادی سرد شده. یا شاید در آغاز خواب گرمم بوده و از پتو استفاده نکردم. بعد در میانه ی خواب عمیق هم آگاهی برای پتو کشیدن رو خودم نداشتم. اینجا باید شکرگزاری کنم بابت دمای مناسب خونه توی گرمای تموز. بقول فرنگی ها یه صبح Slow آغاز کردم. دیشب خوابم دو تا بخش داشت:
بخش دوم خوابم: یه نسیم خنک و بهشتی توی صورتم می وزید. دو طرفم تا چشم کار می کرد مزرعه های سبز و بی نقص روی تپه های کم ارتفاع پهن شده بودن. و من؟ داشتم با تموم وجودم می دویدم. توی جاده ی پیچ در پیچ و کم عرضش که شیب ملایمی هم داشت. شاید مزارع گندم بود؟ نمی دونم. ارتفاعشون حدود یه متر بود و چه لذتی داشت، چه لذتی... انگار توی بکگراند ویندوز، وسط دشت های نامسطح ورمانت امریکا بودم... با چیدن بی نقص علف ها مسیرهای کوچیکی توی مزارع باز شده بود. داشتم فکر میکردم بهتره تا قبل از اینکه آنتن بپره به همسرم پیام بدم که: «عزیزم من دارم می دوم تا مرز فرانسه! اگه آنتن نداشتم و گمم کردی همین جاده رو بیا منو توی مسیر پیدا میکنی!». بعدش واقعا نمی دونم چرا داشتم فیلم میگرفتم و به انگلیسی تبیین می دادم که دلیل این مدل چیدن مسیر توی این مزارع چیه!
بخش اول خوابم: داشتم به یه روانشناس میگفتم من خیلی جاها نظرمو بیان نمیکنم و بعد عذاب میکشم. مثلا میرم مهمونی و سردمه اما روم نمیشه به میزبان بگم دمای کولر رو بیشتر کن. شاید میزبان خودش لذت میبره. اما بعد یه شخص سوم میاد و میگه وای چقدر سرده و میزبان فورا میگه آرررره منم یخ زدم اما ترسیدم دما رو ببرم بالاتر شما گرمتون شه! خلاصه روانشناسم (که در واقع خودم بودم) بهم گفت ببین بهت یه تمرین میدم: در عرض یه هفته توی پنجاه موقعیت باید نظرتو بگی!
+ از قسمت تلخ ماجرا گذر کردم. اینکه پریشب تا صبح نخوابیدم و تمام روز بعدش از فکر اتفاقات کشور در قعر افسردگی بودم. نمی خوام بهش بپردازم.
برچسب:
نویسنده: elnote